عقب نموندی، داری مسیرتو میری
یکی از بزرگترین مشکلاتی که همسنهای من دارن (بچههای نسل زد) اینه که همش حس عقب موندن دارن. این موضوع از سوشال مدیا و فشار خانواده میاد. متأسفانه باید بدونیم زندگی برابر نیست. منابع و دسترسیهای همه آدمها فرق میکنه. ولی یه سطح عجیبی از سرکوفت زدنِ آدمها به خودشون رو میبینیم. انگار یه صدایی تو سرمونه، که شاید مثل والدین باشه، که بهت میگه: ببین تو نتونستی! ببین هیچ گهی نشدی! ببین بچه فلانی این شد اون شد و تو چی! حالا شایدم از فشار خودمون باشه. انگار یه شخصی تو مغزمونه که داره باهامون بدرفتاری میکنه و بهمون سرکوفت میزنه. این همون چیزیه که اون حس عقبموندگی رو بهمون میده.
من سالها باهاش درگیر بودم. شاید از اولین سالهایی که فولتایم شروع به کار کردم، یعنی ۵-۶ سال پیش. هرچی جلوتر رفتم نسبت به زمان بیشتر و بیشتر شد. همین باعث اضطراب عجیبی در من میشد و این اضطراب بیشتر باعث سردرگمی، عدم تمرکز و کلی چیزای دیگه. خیلی طول کشید که یاد بگیرم راهحل این موضوع این نیست که حس عقبافتادگی داشته باشم و به اون صدا گوش بدم. راهحل اینه که سعی کنم اون صدا رو آروم کنم. با آرامش بهش بگم زندگی طولانیه، فرصت همیشه هست، حداقل واسه کسی که تلاش کنه و مومنتوم رو از دست نده.
تو رو خدا با خودتون مهربون باشید. گوش دادن به اون صدا بدون عمل کردن هیچ فایدهای نداره. با خودتون مهربون باشید و به جای اضطراب کشیدن و گوش دادن به صدای سرکوفت، سعی کنید با خودتون دوست باشید. به خودتون اجازه اشتباه بدید و خودتون رو ببخشید. ولی هیچوقت دست از تلاش برندارید. آدمها خسته میشن، ناامید میشن، افسردگی میگیرن، ورشکست میشن، مریض میشن. ولی هیچکدوم از اینا به معنای تموم شدن نیست.
از دست دادن فرصت واقعاً بد نیست. شاید باید انقدر فرصت از دست بدیم که یاد بگیریم چجوری دیگه از دستش ندیم. گاهی وقتا چیزی که میخوایم فقط از یه فرصت میاد و یه فرصت کافیه که بتونیم به خواستهمون برسیم. فرصت همیشه هست، ولی فرصت خوب کمه، خیلی کم. برای دونستن ارزش یه فرصت خوب، باید بارها افسوس از دست دادن یه فرصت خوب رو کشیده باشی تا وقتی زمانش میرسه، متوجه بشی یه فرصت خوب چیه و چطوره. پس از درد از دست دادن و شکست خوردن نترسید. این درد لازمه که ارزش فرصت خوب بعدی رو بدونید.
ولی باید همیشه بدونیم و به خودمون یادآور بشیم که تمام تلاشهای ما، چه از نظر تحصیلی و چه کسب تجربه، به یک هدف ختم میشن: اینکه فکر کردن رو یاد بگیریم تا مشکلات رو حل کنیم، و با پایان دادن به روزهای تاریک در ذهنمون شروع به رشد کنیم.
کل این متن چیزی بود که امشب به یکی از آدمهای مهم زندگیم گفتم و خواستم با شما هم به اشتراک بذارم. در زندگی، هر وقت استرس «عقب موندن» سراغم اومد، یاد این افتادم که زندگی و تاثیر شانس توش، مثل یه بازی پوکر خیلی طولانیه.
اگه به اندازه کافی بازی کنیم، کارتهای همه اینقدری بُر میخوره که تقریبا تاثیر «دستِ خوب» (=شانس) صفر شه. همهمون در زندگی شانس خوب و بد خواهیم داشت. گاهی یه «دستِ بد» درست توی فینال بازی بهمون میرسه؛ یعنی وقتی که خیلی چیزها برای از دست دادن داریم؛ مثل از دست دادن شغلتون بهخاطر زیرآبزنی همکار. گاهی هم یه «دستِ خوب» دقیقا وقتی از راه میرسه که تو قعر بدبختی هستیم و همون یه کارت نجاتمون میده. در بلندمدت اما، اون کارتها همچنان مهمان، اما کسی که بهتر بازی میکنه، بدشانسی رو کمتر فاجعهبار و خوششانسی رو پربازدهتر میکنه. این دقیقا یعنی داشتن «لبهی برتر» (=Edge). زندگی آخرش سر همهمون رو جایی مینشونه که لیاقتش رو داریم. پس اگه استرس ارتقای جایگاه داریم، شاید بهتر باشه اول با ارتقای لیاقت خودمون برای گرفتن اون جایگاه شروع کنیم.
وجود شانس تو زندگی هم، مثل یه تجربه طولانی از مبحث Random Walk در آمار و احتمالاته؛ ولی این تصمیمات ماست که تعیین میکنه کجا داریم قدم میزنیم، توی یه باغ سرسبز، یا جهنمی که متر به مترش بوی تعفن میده. شانس «رندوم» بودنِ خودش رو داره، ولی جنس این شانس تو سطوح مختلف، زمین تا آسمون فرق میکنه. شانس خوب تو اون جهنمدره، شاید فقط پیدا کردنِ یه ماسک باشه که از بوی تعفن نمیری اما تو اون باغ سرسبز یعنی چیدن یه سیب قرمز و درشت و شیرین.
مثلا فرض کنیم دانشجویی هستی که در به در دنبال کاره، خب پیدا کردن شغل خوب تا حد زیادی شانسیه، ولی اگه از قضا یه موقعیت عالی با حقوق و شرایط ایدهآل سر راهت سبز بشه و تو به خاطر ضعف در زبان، همون شانس طلایی رو با دستهای خودت بسوزونیش چی؟ اینجا که دیگه شانس مقصر نیست.
ما نمیتونیم شانس رو کنترل کنیم، اما دو چیز دست خودمونه: ۱. بهتر بازی کنیم که خوششانسیهامون رو پربازدهتر کنیم، و ۲. خودمونو ببریم توی لولی که اون شانسهای خوب توش قرار دارن.
در نهایت، تا وقتی بتونیم با «دسته کارت»هایی که توی هر برهه از زندگی بهمون میافته خوب بازی کنیم، «عقب موندن» معنایی نداره.
from Somo to you all: I only have one motto, and that is: "There is no way back, only forward."