بازی را سختتر از آنچه هست میکنیم
من از اون آدمام که خیلی با بقیه حرف میزنم، از تماس تلفنی گرفته تا چت کردن و گوگل میت رفتنهای پیاپی. واقعاً هم با آدمهای رندوم حرف میزنم؛ از یه پسر ۱۵ ساله گرفته تا یه مرد ۷۰ ساله. یه چیزی که تو این حرف زدنها فهمیدم اینه که ما آدما خیلی وقتا بازی رو سختتر از چیزی که هست میکنیم. الکی شلوغش میکنیم، یاد گرفتن رو طول میدیم، جواب رو میدونیم ولی نمیخوایم باهاش روبرو بشیم. انگار ترس از جواب بیشتر از خود مشکله.
خودمونو گول میزنیم، اشتباه رو بارها و بارها تکرار میکنیم و باورهای غلط رو به زور نگه میداریم. انگار نمیخوایم تغییر کنیم، نمیخوایم یه لحظه بایستیم و با خودمون روبرو بشیم.
و بدتر از همه، مقایسه با بقیهست. مقایسه با دنیا، با آدمای دیگه. این مقایسهها مغزمونو میگاد، تمرکزمونو میگیره، و دست آخر میمونیم با یه ذهن شلوغ و یه قلب خسته.
اما چیزی که از بین این همه حرف و دیدن آدمها فهمیدم، اینه که مهمترین چیز مشخص بودن مسیره. ذهن شارپ ذهنیه که میدونه میخواد به چه سمتی بره، حتی اگه اشتباه باشه. حتی اگه با سرعت و دقت به سمت مسیر اشتباه بره، باز بهتر از اینه که تو یه کوچهی نصفهنیمه گیر کنه.
جلو افتادن از بقیه دنیا یا حل کردن خودت درون خودت؟ این سوالیه که همیشه ذهنمو مشغول میکنه. اصلاً میشه به یه رضایت عمیق درونی رسید؟ چیزی که بهش بگی «حالم خوبه، همینو میخواستم»؟ شاید جواب اصلاً همین نباشه. شاید جواب فقط توی حرکت باشه، توی این که راهو پیدا کنی و جلو بری، هرچند سخت و مبهم.