ما دیگر وارد رودخانهایم, راه برگشتی وجود ندارد.
ما دیگر وارد رودخانهایم و خیس شدیم. راه برگشتی وجود ندارد. باید از آب رد شد.
این فقط یه ضربالمثل نیست. روایت این روزای ماست. و اتفاقی که توی تاریخ بارها افتاده:
سال ۱۵۱۹ میلادی. هرنان کورتس، یه اسپانیایی جاهطلب که نه ژنرال بزرگی بود نه فرمانده افسانهای، با ۶۰۰ سرباز، چند تا اسب و چند تا توپ سوار کشتی شد و رسید به ساحل مکزیک.
روبهروش چی بود؟ امپراتوری آزتک. یکی از قدرتمندترین تمدنهای قاره آمریکا. صدها هزار جنگجو. شهرهایی که از بعضی شهرهای اروپا بزرگتر بودن. پایتختشون، تنوچتیتلان، وسط دریاچه ساخته شده بود با جمعیتی حدود ۲۰۰ هزار نفر. از پاریس اون زمان بزرگتر بود.
کورتس ۶۰۰ نفر داشت.
سربازاش میترسیدن. منطقی هم بود. بعضیهاشون صحبت میکردن که برگردیم. کشتیها همونجا لنگر انداخته. اقیانوس اونوره. اسپانیا منتظره. میشه برگشت.
کورتس فهمید تا وقتی اون کشتیها هست، ذهن هر سربازی یه پا اینجاست و یه پا توی فرار. پس دستور داد کشتیها رو غرق کنن. بعضی روایتها میگن سوزوند، بعضی میگن سوراخ کرد. فرقی نمیکنه. نتیجه یکیه: راه برگشت نابود شد.
۶۰۰ نفر موندن وسط یه قاره ناشناخته. بدون کشتی. بدون راه فرار. فقط جلو.
ظرف دو سال، امپراتوری آزتک سقوط کرد. با ۶۰۰ نفر.
وقتی راه برگشت نداری، ذهنت فقط یه سمت داره.
ما دیگر وارد رودخانهایم و خیس شدیم. راه برگشتی وجود ندارد. باید از آب رد شد.
گاهی وقتها نباید پلن بی داشت. پلن بی باعث میشه overthink کنیم. باید دونست که پلن حال حاضر تنها راهه — و برای به نتیجه رسوندنش، فقط یه کار باید کرد: حل کردن سدها و مشکلات روبرو.
FUCK PLAN B